آدینه، ۲۰ فروردین ۱۳۸۹

غلطهای مضاعف مصباح ذوالنور

 

خشت اول چو بنهد معمار کج - تا ثریا می رود دیوار کج.
ذوالنور یکی از مصادیق بارز «خشت کج» است که طبعاً تا ثریا هم که برود، کج خواهد رفت. وی بعنوان طلبه ای جوان، «راه میانبر» را برای رشد وارتقاء در نظام جمهوری اسلامی برگزید و همانند هزاران تن از همردیفانش که امروزه صاحبان قدرت هستند، از طریق ابزار انحرافی و وسیله های نامشروع توانست تا در هرم قدرت یک «نظام نامشروع» برای خود مقامی دست و پا کند.
هنگامی که ذوالنور جوان، بسیجی های کم سن و سال را تحریک می کرد تا برای تحکیم اعتقاد به امام زمان، در جلسات دعا، ادعای دیدن امام زمان را نموده و غش و ضعف نمایند، اعتقاد داشت که هدفش تقویت ایمان بسیجی ها است و توسل به دروغ در این راه نه تنها مذموم نیست، بلکه عین صواب است. هر چه باشد ذوالنور یکی از مریدان مصباح است و از دید فرقه مصباحیه، حتی تحریف قرآن و حدیث و جعل گفته های پیامبر و ائمه، چنانچه در راه «اعتلای اسلام» باشد، مجاز و مشروع است. مارکسیستها اعتقاد داشتند که «هدف وسیله را توجیه می کند» و عین همین باور را نیز فرقه مصباحیه دارد.
ذوالنور خودش در حدی از شعور و فهم نیست که «غلط اضافی» وی ارزش پاسخگوئی داشته باشد ولی از آنجائی که اظهارات وی دقیقاً نشخوار فرمایشات گوهربار مصباح یزدی در گعده های چهارشنبه شبها در قم است، نه در پاسخ فرد کم مقداری چون ذوالنور، بلکه در جواب به مرشد وی یعنی مصباح، ضرورت دارد تا بخشی از آخرین اظهارات مصباح که از زبان ذوالنور بیان گردیده را مورد توجه قرار دهیم.
ابتدا باید به این نکته توجه داشت که جلسات شبهای چهارشنبه قم جلسه ای خصوصی و بصورت پرسش و پاسخ است که مریدان مصباح شبهات و سئوالهایی که در بدنه نظام و در داخل نیروهای امنیتی و نظامی وجود دارد را باطلاع وی می رسانند تا پاسخهای وی را بشنوند و در روزهای بعد همین فرمایشات متوهمانه را در سازمانها و نهادهای حیطه مسئولیت خود تکرار نمایند.
آنچه از مجموع صحبت ها بخوبی قابل استنباط می باشد، شبهه ای است که در نیروهای مسلح در مورد نحوه به رهبری رسیدن خامنه ای و عملکرد مجلس خبرگان در این خصوص بوجود آمده است. ذوالنور (مصباح) تأکید عمده ای بر این نکته دارد که: «اگر افراد معنی ولایت فقیه را می‌فهمیدند، قائم مقام رهبری تعیین نمی‌كردند، که بعدها در آن گیر کنند، آنهایی که این کار را کردند برای روز مبادا این کار را انجام دادند. بعد از 20 سال بعضی سؤال می‌کنند که چگونه شد که رهبر انقلاب که حجت‌الاسلام و المسلمین بود، یک شبه آیت‌الله العظمی شد؟ ما می‌ گوییم که آیا تأیید 80 مجتهد خبرگان برای تأیید اجتهاد یک شخص کافی نیست؟ اگر امروزه 4 نفر آمدند و به رهبر ایراد گرفتند که باید کنار برود، مگر ولایت برای خودش است که کنار بکشد؟ مگر دلبخواهی است که کنار بکشد؟ ولایت که وکالت نیست که کنار برود.»
ظاهراً کهولت سن سبب کندذهنی مصباح نیز شده است. وی رأی 80 نماینده مجلس خبرگان را برای اینکه یک «حجت الاسلام» یک شبه «آیت الله العظمی» شود کافی می داند و همزمان فراموش می کند که همین 80 نماینده بودند که مرحوم آیت الله منتظری را بعنوان قائم مقام رهبری برگزیدند. در انتخاب قائم مقام رهبری این 80 نفر «نفهم» هستند و قدرت فهم معنی ولایت فقیه را ندارند و در جای دیگر همین 80 نفر «نفهم» رأیشان برای تعیین رهبر بر خلاف قانون اساسی کفایت می کند.
اصل‏ پنجم قانون اساسی در زمانی که خامنه ای بسمت رهبری منصوب شد از این قرار بود: «در جمهوری‏ اسلامی‏ ایران‏ ولایت‏ امر و امامت‏ امت‏ بر عهده‏ فقیه‏ عادل‏ و با تقوی‏، آگاه‏ به‏ زمان‏، شجاع‏، مدیر و مدبر است‏، كه‏ اكثریت‏ مردم‏ او را به‏ رهبری‏ شناخته‏ و پذیرفته‏ باشند و در صورتی‏ كه‏ هیچ‏ فقیهی‏ دارای‏ چنین‏ اكثریتی‏ نباشد رهبر یا شورای‏ رهبری‏ مركب‏ از فقهای‏ واجد شرایط بالا طبق‏ اصل‏ یكصد و هفتم‏ عهده‏ دار آن‏ می‏ گردد.»
این اصل بعدها در جریان بازنگری قانون اساسی و در زمانی که خامنه ای با تجاوز به این قانون به رهبری انتخاب شده بود به این شکل تغییر یافت: «اصل‏ پنجم: ‎‎در جمهوری‏ اسلامی‏ ایران‏ ‎‎‎‎‎‎‎ ولایت‏ امر و امامت‏ امت‏ بر عهده‏ فقیه‏ عادل‏ و با تقوی‏، آگاه‏ به‏ زمان‏، شجاع‏، مدیر و مدبر است‏ كه‏ طبق‏ اصل‏ یكصد و هفتم‏ عهده‏ دار آن‏ می‏ گردد.» که بطور مشخص عبارت «كه‏ اكثریت‏ مردم‏ او را به‏ رهبری‏ شناخته‏ و پذیرفته‏ باشند » از آن حذف گردید، زیرا در حکومت خامنه ای تنها چیزی که اهمیت و ارزش نداشت «پذیرش مردمی» بود.
خامنه ای در شرایطی بطور غیرقانونی به رهبری منصوب شد که بر اساس قانون، «مرجعیت» شرط مسلم تصدی مقام رهبری بود که «حجت الاسلام» داستان ما هنوز فاصله بسیار بسیار زیادی با آن داشت. حتی تفکر ارتجاعی و عقب مانده ای چون مؤتلفه اسلامی نیز نمی تواند این تناقض فاحش را هضم نماید و رئیس ایشان یعنی عسگراولادی در

مصاحبه ای

 تلاش نمود تا توجیهی را از خود برای حل این پارادوکس اختراع نماید و گفت: «تا آنجا که بنده اطلاع دارم انتخاب خبرگان تا نهایی شدن بازنگری قانون اساسی موقت بود و قید موقت داشت، چون طبق قانون اساسی قبلی رهبر باید مرجع هم میبود و چون مرجعیت ایشان آن موقع فعلیت نداشت این انتخاب قید موقت داشت و بعد از اصلاح قانون اساسی خبرگان مصوبهای داشت که آن قید را برداشت.» در صورتی که هم عسگراولادی و هم مردم ایران بخوبی می دانند که این توجیه از پایه «دروغ» است و خبرگان هیچ «قید موقتی» در انتخاب خامنه ای نداشت و وی را بعنوان «رهبر موقت» منصوب نکرد بلکه از همان ابتدا خامنه ای را بعنوان «رهبر» جعل نمود و چند سال بعد نیز مدعی شد که خامنه ای را خدا «نصب» کرده و خبرگان فقط وی را «کشف» کرده اند.
به هر حال نه جمع 80 نفره خبرگان و نه حتی 80 میلیون مشابه چنین افرادی نمی توانستند که به «حلبی» بگویند تو «طلا» هستی و با خواندن ورد و فوت کردن به حلبی توقع داشته باشند که تبدیل به طلا شود. بطور منصفانه باید پذیرفت که خامنه ای با زیرپا گذاشتن قانون اساسی بعنوان میثاق ملی و عهد حکومت با مردم، بطور غیرقانونی و غاصبانه بر کرسی رهبری تکیه زد و اصلاح بعدی قانون اساسی و توجیهات مضحک مؤتلفه ای و مصباحی نیز نمی تواند این ننگ را پاک کند.
مجلس خبرگان و بطور عمومی حکومت، چنانچه ذره ای برای قانون اساسی و حاکمیت مردم ارزش قائل بودند، باید بر اساس قانون اساسی موجود در آن زمان، شورای رهبر تشکیل می دادند و سپس با اصلاح قانون اساسی و حذف شروط «مرجعیت» و «مقبولیت مردمی رهبر» زمینه را برای انتصاب خامنه ای که نه «مرجعیت» داشت و نه «اكثریت
مردم او را به رهبری شناخته و پذیرفته بودند» فراهم می کرد.

محمد هاشمی رفسنجانی، رئیس رادیو و تلویزیون وقت،

روایت دیگری

 در مورد انتخاب خامنه ای دارد: «شب ارتحال امام شب بسیار سختی بود و تقریبا تمام مسوولین کشور حضور داشتند و در آنجا بود که قبل از اعلام خبر رحلت امام تصمیم گرفتند با توجه به امواج تبلیغاتی که علیه نظام جمهوری اسلامی وجود داشت و آن را قائم به حضور امام میدانستند رهبری را برگزینند و آیتالله خامنهای با اکثریت آرای حاضران به عنوان رهبر برگزیده شدند.» (محمد هاشمی، مصاحبه با ایسنا، سه شنبه ۱۵ بهمن ۱۳۸۱)
اظهارات محمد هاشمی رفسنجانی تصریح دارد که تصمیم به انتخاب خامنه ای بعنوان رهبر، در جمعی محدود از مسئولین کشور و نه مجلس خبرگان اتخاذ گردیده که فاقد هرگونه وجاهت قانونی است و سپس همین تصمیم قبلی، برای فریب اذهان عمومی مردم ایران، طی نمایشی مضحک در مجلس خبرگان نیز تکرار شده است.
جناب مصباح باید توجه داشته باشند که همه اعضای سپاه و بسیج را فاقد شعور سیاسی و درک تاریخی بحساب نیاورند، بلکه در بین ایشان افراد فهیم بسیاری نیز هستند که قادر به درک اینکه چرا باید قانون اساسی به این صراحت مورد تمسخر قرار گرفته باشد تا در نتیجه آن یک باند و گروه بتوانند فرد مورد نظر خود را به رهبری برسانند نمی باشند. فرزندان و خانواده سرداران پرسشهای فراوانی دارند که «پدر خانواده» پاسخی برای آنها ندارد و متاسفانه حل المسائل مصباح نیز بر پایه احمق فرض کردن مخاطبین تنظیم شده و چاره درد نیست.
خامنه ای می تواند ادعا کند که نماینده خدا بر روی زمین، جانشین قطعی امام زمان، صاحب عصمت، و هزاران ویژگی قدسی دیگر است ولی اجازه ندارد که مدعی شود بر اساس قانون اساسی کشور ایران و جمهوری اسلامی ادعایی خودش انتخاب و به مقام رهبری رسیده است. مقام رهبری برای وی، مادام العمر غصبی و غیرقانونی و حرام است.
مصباح (ذوالنور) در ادامه فرمایشات خود می گوید: «آقای
هاشمی گفت كه اگر مردم رهبری را نخواهند باید كنار برود. آنها از این سخن پیامبر به علی استفاده میکنند که اگر مردم تو را نخواستند خود را به مردم تحمیل نکن، اما این سخن برای قبل از قبول ولایت است و زمانی که ولایت را کسی قبول کرد که نباید کنار برود.» از دید مصباح حتی پیامبر هم قدرت خلع ولایت فقیه را ندارد. مصباح برای حفظ خود در چرخه قدرت براحتی حاضر می شود حتی گفته صریح پیامبر را نیز تحریف نموده و بشکل بسیار زشتی تلاش نماید تا معنی آنرا منحرف نماید. گفته پیامبر برای آنانی که به ایشان اعتقاد دارند بسیار صریح و واضح است «اگر مردم تو را نخواستند خود را به مردم تحمیل نکن» ولی در تفکر مصباحیه «مردم» ارزش و اهمیتی ندارند.
برای خامنه ای همین بس که پس از 20 سال رهبر بودن، دیگر حتی ناچار است احساس ناامنی خود را در جمع خواص حکومت نیز بروز دهد و در ملاقات در اندرونی خود نیز محافظانش را در جمع فدائیان رهبر بنشاند تا مبادا گزندی از ناحیه آنها بر جانش وارد شود. رهبری که در میان نزدیکترین یارانش هم احساس عدم امنیت می کند، ادعای رهبری چه کسی را دارد؟


فرقه مصباحیه بقای خود را در جهل توده ها می داند و بهمین دلیل ابایی ندارد که مکنونات قلبی خود را چنین بزبان آورد: «در بسیاری از موارد خیلی از خواص و دانشمندان به علت نداشتن بصیرت لازم دچار لغزش می
شوند اما یک روستایی که حتی نمیداند اینترنت چیست، بصیرت دارد.»
توجه دارید که «خواص و دانشمندان» چون چرندیات حکومت را قبول ندارند، فاقد بصیرت هستند و یک روستایی که نمی داند «اینترنت» چیست «بصیرت» دارد، مرده باد آگاهی و علم – زنده باد جهل و نادانی.
فراز پایانی سخنان مصباح در حقیقت آه حسرتی است که این رهبر معنوی حکومت از نهاد خود برکشیده و می فرماید: «باید بپذیریم که 13میلیون نفر به رئیس جمهور رأی ندادند و وقتی افكار عمومی با این آقا [میرحسین موسوی] همراه بود، اگر با وی برخورد می
شد، این امر آتش فتنه را عمیقتر می‌‌كرد، برخورد باید متناسب با سوژه باشد، اگر با برخیها برخورد شود به قهرمانان ملی تبدیل خواهند شد. جریان مخالف گاهی آنچنان تشکیلاتی عمل میکند که باید به آن ها نمره 20داد، چرا که از کمترین امکانات، بیشترین استفادهها را کردهاند، همیشه پشت هم بوده اند.»
قدرت بی نظیر جنبش سبز و گستردگی وحشت حکومت از آن را می توان بروشنی در این اظهارات مصباحی دید. همچنین استدلال مصباح برای عدم برخورد با رهبران جنبش سبز، «همراهی» مردم با آنها ذکر شده و مشخص است که حکومت با گذشت 9 ماه بر این باور است که مردم همچنان «همراه» هستند و لذا جرأت برخورد با رهبران جنبش سبز را ندارد.
به جناب مصباح توصیه می شود که به شاگردانشان توصیه نمایند دست از تلاش جهت کسب مشروعیت برای خامنه ای بردارند، این مرده را مسیح هم نمی تواند زنده کند. با این نحو «استدلالهای مصباحی» که نیروهای داخلی بیشتر مسئله دار می شوند تا اینکه رفع شبهه شوند. از ذوالنور هم تقاضا می شود در جلسه این هفته قم به استادشان بفرمایند که خوردن شکر اضافی برای سلامت ایشان مضر است چه رسد به خوردن شکر «مضاعف».